X
تبلیغات
کاش میشد


می نویسم ازغمم شاید که چشمت ترشود
نعره ام را بشنود شاید که عالم کر شود

اخم وخشمِ چشم تواین خانه را ویرانه کرد
شعله بی پروا زد و پروانه را دیوانه کرد

گو به من آیا هنوزم درد سر رامی خری؟
گریه ی تلخ مرا ، لبخند زیبا می خری؟

کفتر بام توام ، باور بکن رام توام ...
از برایم آسمان تا نا کجاها می خری؟

دست و دلبازی تو،شرمنده حاتم می کند
بانو ازروی سخاوت شعرمارا می خری؟

حس بد می گفت آخر جوابم میکنی
بانو با طعنه مرا، آقا خطابم می کنی !

چشم من بانو فقط رنجِ تماشا می کشد
وه دلم ازدست من شرمندگیها می کشد

کاش می شد دلم یک باردیگر خر شود!
طاقت گریه ندارم ... چشم بانو ترشود

قامتم این روزها ازغصه ات خم می شود
بی تواما شعرمن هم مثل من کم می شود

جام نوشین در دهان بیمزه وسم می شود
زلزله می آید و دنیای من بم می شود

"



تاريخ : | | نویسنده : n |
کاش میشد.....

ای کاش میشد.......... زمان رابه دور کرد

ای کاش میشد......... ثانیه هارانگه داشت

ای کاش میشد........ درخت سبزدوستی رادوباره کاشت تاثمره عشق راچید

ای کاش میشد........ دل آنهایی راکه شکسته است رابدست آورد

ای کاش میشد....... محبت رابه هرقیمتی خرید

ای کاش میشد....... هیچ غمی وجودنداشت تاشاد زیست

ای کاش میشد....... هیچ جدایی از عشق نبودتاهمه به عشقشان میرسیدند

ای کاش میشد...... هیچ ای کاشی وجودنداشت تاحسرت به دلها بنشیند

ای کاش میشد...........................................



تاريخ : | | نویسنده : n |

کاش میشد تا خدا پرواز کرد پای دل از بند دنیا باز کرد کاش میشد از تعلق شد رها بال زد همچون

کبوتر در هوا کاش میشد این دلم دریا شود باز عشقی اندر او پیدا شود کاش میشد عاشقی دیوانه شد

 گرد شمع یار چون پروانه شد کاش میشد جان ز تن بیرون شود چشم از هجران او پر خون شود

 کاش میشد از خدا غافل نبود کاش در افکار بی حاصل نبود کاش میشد بر شیاطین چیره شد تا رها

از بند با این شیوه شد کاش دستم را بگیرد توی دست تا شوم از دست او من مست مست کاش میشد

مست باشم تا ابد سر بر آرم دست افشان از لحد کاش میشد تا که در روز جزا شاد باشم از عمل

پیش خدا کاش میشد یک نفس دیدار یار تا شوم مدهوش ؛ گردم بیقرار
                                                                                            کاش میشد کاش کاش......


تاريخ : | | نویسنده : n |
برای کشتن یک پرنده ٬ یک قیچی کافی است
لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را

بشکافی،پر هایش را بزن..........

خاطره ی پریدن با او کاری می کند که خودش را به

اعماق دره ها پرت کند.

بی آن که نشانی از تو باقی گذارد!؟


تاريخ : | | نویسنده : n |



تاريخ : | | نویسنده : n |

کاش می شد که کسی می آمد

این دل خسته ی ما را می برد

چشم ما را می شست

راز لبخند به لب می آموخت

کاش می شد دل دیوار پر از پنجره بود

و قفس ها همه خالی بودند

آسمان آبی بود

و نسیم روی آرامش اندیشه ی ما می رقصید

کاش می شد که غم و دلتنگی

راه این خانه ی ما گم می کرد

و دل از هر چه سیاهی ست رها می کردیم

و سکوت جای خود را به هم آوائی ما می بخشید

و کمی مهربان تر بودیم

کاش می شد دشنام، جای خود را به سلامی می داد

گل لبخند به مهمانی لب می بردیم

بذر امید به دشت دل هم

کسی از جنس محبت غزلی را می خواند

و به یلدای زمستانی و تنهائی هم

یک بغل عاطفه گرم به مهمانی دل می بردیم

کاش می فهمیدیم

قد راین لحظه که در دوری هم می راندیم

کاش می دانستیم راز این رود حیات

که به سرچشمه نمی گردد باز

کاش می شد مزه خوبی را

می چشاندیم به کام دلمان

کاش ما تجربه ای می کردیم

شستن اشک از چشم

بردن غم از دل

همدلی کردن را

کاش می شد که کسی می آمد

باور تیره ی ما را می شست

و به ما می فهماند

دل ما منزل تاریکی نیست

اخم بر چهره بسی نازیباست

بهترین واژه همان لبخند است

که ز لبهای همه دور شده ست

کاش می شد که به انگشت نخی می بستیم

تا فراموش نگردد که هنوز انسانیم!!!

قبل از آنی که کسی سر برسد

ما نگاهی به دل خسته ی خود می کردیم

شاید این قفل به دست خود ما باز شود

پیش از آنی که به پیمانه ی دل باده کنند

همگی زنگ پیمانه ی دل می شستیم

کاش درباور هر روزه مان

جای تردید نمایان می شد

و سوالی که چرا سنگ شدیم

و چرا خاطر دریایی مان خشکیده ست؟

کاش می شد که شعار

جای خود را به شعوری می داد

تا چراغی گردد دست اندیشه مان

کاش می شد که کمی آینه پیدا می شد

تا ببینیم در آن صورت خسته این انسان را

شبح تار امانت داران

کاش پیدا می شد

دست گرمی که تکانی بدهد

تا که بیدار شود، خاطر آن پیمان

و کسی می آمد و به ما می فهماند

از خدا دور شدیم...




تاريخ : | | نویسنده : n |



تاريخ : | | نویسنده : n |

کاش میشد سرزمین عشق را

در میان گام ها تقسیم کرد

کاش میشد با نگاه شاپرک

عشق را بر آسمان تفهیم کرد

کاش میشد با دو چشم عاطفه

قلب سرد آسمان را ناز کرد

کاش میشد با پری از برگ یاس

تا طلوع سرخ گل پرواز کرد

کاش میشد با نسیم شامگاه

برگ زرد یاس ها را رنگ کرد

کاش میشد با خزان قلب ها

مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد

کاش میشد در سکوت دشت شب

ناله ی غمگین باران را شنید

بعد دست قطره هایش را گرفت

تا بهار آرزوها پر کشید

کاش میشد مثل یک حس لطیف

لا به لای آسمان پرنور شد

کاش میشد چادر شب را کشید

از نقاب شوم ظلمت دور شد

کاش میشد از میان ژاله ها

جرعه ای از مهربانی را چشید

در جواب خوب ها جان هدیه داد

سختی و نامهربانی را ندید

کاش میشد با محبت خانه ساخت

یک اطاقش را به مروارید داد

کاش میشد آسمان مهر را

خانه کرد و به گل خورشید داد

کاش میشد بر تمام مردمان

پیشوند نام انسان را گذاشت

کاش میشد که دلی را شاد کرد

بر لب خشکیده ای یک غنچه کاشت

کاش میشد در ستاره غرق شد

در نگاهش عاشقانه تاب خورد

کاش میشد مثل قوهای سپید

از لب دریای مهرش آب خورد

کاش میشد جای اشعار بلند

بیت ها را ساده و زیبا کنم

کاش میشد برگ برگ بیت را

سرخ تر از واژه رویا کنم

کاش میشد با کلامی سرخ و سبز

یک دل غم دیده را تسکین دهم

کاش میشد در طلوع یاس ها

به صنوبر یک سبد نسرین دهم

کاش میشد با تمام حرف ها

یک دریچه به صفا را وا  کنم



تاريخ : | | نویسنده : n |



تاريخ : | | نویسنده : n |


آب سردی به تن بوته ی خاری بزند

زرد رویی به ته کوچه ی بن بست رود

دست عشقی به رخ سرخ نگاری بزند

یک نفر نیست چو حلاج که برخیزد باز

سر خود را به طناب سر داری بزند؟

کاش مشتاق وشی باز بیاید در شهر

زخمه ای بر دل خونین سه تاری بزند

سالها دور و بر ما و شما پاییز است

یک نفر نیست که حرفی ز بهاری بزند؟

کاش در حنجره ام قدرت فریادی بود

تا به فتوای جنون، داد و هواری بز ند

باده ای در کف ما می زدگان نیست که نیست

کاش می شد که کسی دست به کاری بزند



تاريخ : | | نویسنده : n |



تاريخ : | | نویسنده : n |



تاريخ : | | نویسنده : n |

دل خوشم با غزلی تازه همینم کافی ست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافی ست

قانعم،بیشتر از این چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافی ست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافی ست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافی ست

من همین قدر که با حال و هوایت گهگاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافی ست

فکر کردن به تو یعنی غزلی شور انگیز

که همین شوق مرا، خوب ترینم! کافی ست ...



تاريخ : | | نویسنده : n |

ساده هم عاشق می شوند


ساده صبوری می کنند


ساده عشق می ورزند


ساده می مانند


اما سخت دل می کنند


آن وقت که دل می کنند


جان می دهند


سخت میشکنند


سخت فراموش میکنند


آدم های ساده...



تاريخ : | | نویسنده : n |

حضورت در کنار من معجزه نبود                                                 نبودنت هم فاجعه نیست


فقط گاهی یادت زهر میکند کامم را



تاريخ : | | نویسنده : n |

می دانی؟
 
یک وقت هایی باید

رویِ یک تکه کاغذ بنویسی

تعطیل است
 
و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

...
... باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی

در دلت بخندی به تمام افکاری که

پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند




تاريخ : | | نویسنده : n |

گاهی آدم میماند ...بین بودن یا نبودن! به رفتن که فکر میکنی ....اتفاقی میافتد که منصرف میشوی...

 
میخواهی بمانی...رفتاری میبینی که انگار باید بروی .... این بلاتکلیفی خودش جهنمی است!!!



تاريخ : | | نویسنده : n |

می گویند : شاد بنویس...!! نوشته هایت درد دارند...!! و من یاد مردی می افتم ،

که با ویالونش...!! گوشه ی خیابان شاد میزد...!! اما با چشمهای خیس...!!



تاريخ : | | نویسنده : n |



تا آخـر عــمرتـــ مـנیـونـے ...

بـه ڪـωـے ڪـﮧ بـاعـث شـנے بـعـנ از تـو

נیگـﮧ عـاشـق هــیـچـڪـس نـشـﮧ !

مـے فـهـمے
{-25-}{-25-}{-25-}{-25-}

تا وقتی زنده ای !

در برابر کسی که به خودت علاقمند کردی ...

مسئولی !



تاريخ : | | نویسنده : n |


تاريخ : | | نویسنده : n |

 

رویاهایم را در کنار کسانی گذراندم که بودند ولی نبودند.....!
همراه کسانی بودم که همراهم نبودن.....!
وسیله کسانی بودم که هرگز آنها را وسیله قرار ندادم...!
دلم را کسانی شکستند که هرگز قصدشکستن دل آنها را نداشتم....!
و تو چه دانی که عشق چیست.....؟
عشق .....: سکـــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــــــــو تی است در برابر همه اینها....!



 



تاريخ : | | نویسنده : n |
 

چقدر دورتر از احساسم ایستاده ای! آنجا که تو ایستاده ای صدای مرا هم نمی شنوی، چه برسد به

دلتنگی!


 

تاريخ : | | نویسنده : n |
 

چه آزمون دشواریست قلبت را در سمت چپ بگذارند بگویند به راه راست برو..


 

بعضـــی حــرفـــــارو نمیشـــــه گفتــــــــ

بـــایــــــد خـــــورد!

ولــــی بعضـــی حـرفــــــارو

نــه میشــه گفتــــــ ، نــه میشــه خـورد!

میمـــونــــه ســــــر دل!

میشــــــــه دلتنگـــــــی ...

میشــــــــه بغـــــــــــض ...

میشــــــــه سکـوتــــــــ ...

میشــــــــه همـــــون وقتــی کــــه

خــودتـــــم نمـیدونــی چـــــه مـرگتـــــه!!



تاريخ : | | نویسنده : n |
خدایــــــــا! چقدر میگیری؟؟؟ که بزاری شب اول قبر قبل از اینکه اولین سوال

رو ازم بکنی،از ته دلم ازت بپرسم؛

 چــــــــــــرا؟!؟!؟!؟



تاريخ : | | نویسنده : n |

 

خدایا...!!! جای سوره ای به نام عشق در

قرآنت خالی ست که اینگونه آغاز میگردد :

...............و قسم به روزی که قلبت رامی شکنند و

 جز خدایت مرهمی نخواهی یافت



تاريخ : | | نویسنده : n |


تاريخ : | | نویسنده : n |

سلام زائر رضا


من از دیار غریبی که آشناست می آیم                      ازآن دیار که نامش رضاست می آیم

من از دیار غریبی که    دستهای    نیاز                       به صبح و شام به سوی خداست می آیم 

من از دیار غریبی که بوق و   کرنایش                       چووذکر جمله ملائک رضاست می آیم

من از دیار غریبی که پیر     پالان دوز                        چو گشت پیرو او پادشاست می آیم

من از دیار غریبی که     بهر    بیماران                        مریض خانه نه دار الشفاست می آیم

من ازدیار غریبی که ضامن   آهوست                        و نام نامیش موسی الرضا ست می آیم

من از دیار خراسان و   بارگاه      رضا                         که جزئی از حرم کبریاست می آیم

چنین سرود موید پس از وداعی تلخ                         من از دیار غریبی که که آشناست می آیم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1391ساعت 8:57  توسط نسترن 


تاريخ : | | نویسنده : n |