آب سردی به تن بوته ی خاری بزند

زرد رویی به ته کوچه ی بن بست رود

دست عشقی به رخ سرخ نگاری بزند

یک نفر نیست چو حلاج که برخیزد باز

سر خود را به طناب سر داری بزند؟

کاش مشتاق وشی باز بیاید در شهر

زخمه ای بر دل خونین سه تاری بزند

سالها دور و بر ما و شما پاییز است

یک نفر نیست که حرفی ز بهاری بزند؟

کاش در حنجره ام قدرت فریادی بود

تا به فتوای جنون، داد و هواری بز ند

باده ای در کف ما می زدگان نیست که نیست

کاش می شد که کسی دست به کاری بزند